زن
 

 

سیمین بهبهانی درد كهنه زن

ایرانی را چه زیبا فریاد میكند:

 

 

 

 زنی را می شناسم من

 

 که شوق بال و پر دارد

 

 ولی از بس که پر شور است

 

 دو صد بیم از سفر دارد

 

 

 

 زنی را می شناسم من

 

 که در یک گوشه ی خانه

 

 میان شستن و پختن

 

 درون آشپزخانه

 

 

 

 سرود عشق می خواند

 

 نگاهش ساده و تنهاست

 

 صدایش خسته و محزون

 

 امیدش در ته فرداست

 

 

 

 زنی را می شناسم من

 

 که می گوید پشیمان است

 

 چرا دل را به او بسته

 

 کجا او لایق آنست

 

 

 

 زنی هم زیر لب گوید

 

 گریزانم از این خانه

 

 ولی از خود چنین

 

 پرسد

 

 چه کس موهای طفلم را

 

 پس از من می زند شانه؟

 

 

 

 زنی آبستن درد است

 

 زنی نوزاد غم دارد

 

 زنی می گرید و گوید

 

 به سینه شیر کم دارد

 

 

 

 زنی با تار تنهایی

 

 لباس تور می بافد زنی در کنج تاریکی

 

 نماز نور می خواند

 

 

 

 زنی خو کرده با زنجیر

 

 زنی مانوس با زندان

 

 تمام سهم او اینست

 

 نگاه سرد زندانبان

 

 

 

 زنی را می شناسم من....

 

 

 

 

 

زنی را می شناسم من....

 

 که می میرد ز یک تحقیر

 

 ولی آواز می خواند

 

 که این است بازی تقدیر

 

 

 

 زنی با فقر می سازد

 

 زنی با اشک می خوابد

 

 زنی با حسرت و حیرت

 

 گناهش را نمی داند

 

 

 

 زنی واریس پایش را

 

 زنی درد نهانش را

 

 ز مردم می کند مخفی

 

 که

 

 یک باره نگویندش

 

 چه بد بختی چه بد بختی

 

 

 

 زنی را می شناسم من

 

 که شعرش بوی غم دارد

 

 ولی می خندد و گوید

 

 که دنیا پیچ و خم دارد

 

 

 

 زنی را می شناسم من

 

 که هر شب کودکانش را

 

 به شعر و قصه می خواند

 

 اگر چه درد جانکاهی

 

 درون سینه اش دارد

 

 

 

 زنی می ترسد از رفتن

 

 که او شمعی ست در خانه

 

 اگر بیرون رود از در

 

 چه تاریک است این خانه

 

 

 

 زنی شرمنده از کودک

 

 کنار سفره ی خالی

 

 که ای طفلم بخواب امشب

 

 بخواب آری

 

 و من تکرار خواهم کرد

 

 سرود لایی لالایی

 

 

 

 زنی را می شناسم من

 

 که رنگ دامنش زرد است

 

 شب و روزش شده گریه

 

 که او نازای پردرد است

 

 

 

 زنی

 

 را می شناسم من

 

 که نای رفتنش رفته

 

 قدم هایش همه خسته

 

 دلش در زیر پاهایش

 

 زند فریاد که بسه

 

 

 

 زنی را می شناسم من

 

 که با شیطان نفس خود

 

 هزاران بار جنگیده

 

 و چون فاتح شده آخر

 

 به بدنامی بد کاران

 

 تمسخر وار خندیده

 

 

 

 زنی آواز می خواند

 

 زنی خاموش می ماند

 

 زنی حتی شبانگاهان

 

 میان کوچه می ماند

 

 

 

 زنی در کار چون مرد است

 

 به دستش تاول درد است

 

 ز بس که رنج و غم دارد

 

 فراموشش شده دیگر

 

 جنینی در شکم دارد

 

 

 

 زنی در بستر مرگ است

 

 زنی نزدیکی مرگ است

 

 

 

 سراغش را که می گیرد

 

 نمی دانم؟

 

 شبی در بستری کوچک

 

 زنی آهسته می میرد

 

 

 

 زنی هم

 

 انتقامش را

 

 ز مردی هرزه می گیرد

 

 زنی را می شناسم من

 

 زنی را....

 

 «سیمین بهبهانی» 

+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم بهمن 1393ساعت5:31 بعد از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
مــــــادر=زندگیــــ
مـــــــــــاבر

ڪوבڪش را شیر مےِ בهـב

و ڪوבڪ از نور چشم ماבر خوانـבטּ و نوشتـטּ مےِ آموزב

وقتےِ ڪمےِ بزرگتر شـב

ڪیف ماבر را خالےِ مےِ ڪنـב تا بستـﮧ سیگارےِ بخرב


بر استخواטּ هاےِ لاغر و ڪم خوטּ ماבر راه مےِ روב

تا از בانشگاه فارغ التحصیل شوב

وقتےِ براےِ خوבش مرבےِ شـב

پا روےِ پا مےِ اندازב

و בر یڪےِ از کافـﮧ تریاهاےِ روشنفکراטּ

ڪنفرانس مطبوعاتےِ ترتیب مےِ בهـב و مےِ گویـב :

زטּ ناقص العقل است ...
+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت0:43 قبل از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
قــدر نجـابتتـــــ را بدانــــــــــ

یه روز یه پسر اﻧﮔﻠﻴﺴ میاפ با طعنه به یه پسر ایراﻧ ﻣﻴﮔه :


چرا خانوم هاتوטּ نمیتونن با مردای ایرا دست بدטּ یا لمسشوטּ کنن؟

ﻌﻨ


مردای ایرا

اﻳﻨﻘפ شهوت پرستن ﻛه نمیتونن خو
פشونو کنترل کنن؟

پسرס لبخندی میزﻧه و ﻣﻴﮔه ﻣﻠﻜه انگلستاטּ میتوﻧه با هر مردی دست ﺑפס ؟

و هر مردی ﻣﻠﻜه انگلستاטּ رو لمس ﻛﻨ ؟

پسر اﻧﮔﻠﻴﺴ با عصبانیت ﻣﻴﮔه ه ﻣﮕه فرפ عاפﻳﻴه ؟

فقط افراפ خاص میتونن با ایشوטּ פֿر رابطه باشن...

ﺑﻌפ پسرס ﻣﻴﮔه :

خانومای ما ﻫﻤه ﻣﻠﻜه هستن...

پس
פختر خانومای عزیز یا بهترס بگم ﻣﻠﻜه های عزیز

פر خوפتونو ﺑפوﻧﻴפ ، نذارین هر פֿﺳﺘ פֿستای پاکتونو لمس ﻛﻨه...


               

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت0:39 قبل از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
خنکای بهشت گوارایتان
 

تو ﻣﮯتَوانـﮯ روسَری نِصفه نیمه اَت را هِـﮯ بَرداری وَ دوبـآره بِگُذاری


ﻣﮯتَوانـﮯ گـآه بادبِـزَنــَـش کُـنـﮯ


ﻣﮯتَوانـﮯ مآنتو سِـفید نازُکــِـ چَـسبانِ کوتـآه بِــپوشـﮯ تا گــَـرمَتــ نشـَـوَد


ﻣﮯتَوانـﮯ شَـلواری بِـپوشـﮯ ڪﮧ دَمپایـَش تا صَـندَلتـ 20سانتـﮯ مِتـر فاصِلهـ


داشتهـ بآشـَـد ، ﻣﮯتَوانـﮯ جورابــ هَـم نـَپوشـﮯ


لآکــ هـَم ڪﮧ لابــُـد خُنــَـک کُـننده اَستـــ


بـوی ادکُلنتــ هـَم میتوانـَد تا 10 مِتــر پشتــِ سَـرَت تعقیبتــ کُــنَد


بَستــَنـﮯ هـَم لیــس بِـزن روی نیمکـَـتـــ پارکـــ


فـَـرض کـُـن اینـها بَـلـَد نیستَـند مِثــل تو باشَـند


فـَـرض کـُـن اینـها عـآدَتــ کـَرده اَند بهـ این پارچهـ سیـــآه دَر این گـَـرما


فـَـرض کـُـن گـَـرمِشان نمـﮯ شَـود


فـَـرض کـُـن تو روشـَـن فِکـری و اینهـآ اُمـُـل


آخـَر تو چه میدانـﮯ چـآدُر ترنـُم عـَطر یـآس استـ دَر فضـای غُبـار آلودِ دُنیـا؟


آخـَر تو چه میدانـﮯ حِـجابـ خُـنکا و زیبایـﮯ به وجود هَـر دُختـَر مـﮯنِشـانَد؟


تـو ﻣﮯتَوانـﮯ خـوش باشـﮯ به عـَـرق نَـکردَن دَر دُنیـا


خُنـَکای بهشــت گوارایِتـان دُختـَـران چــآدُری

 

 

حرفامو رو حساب بی احترامی نذارین همین

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1392ساعت2:22 قبل از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
مَن هَمینَم...


 

 مَن هَمینَم...نَه چشمآטּ آبــﮯ دارَم...نه کفشهآﮮ پآشنِه بُلنَد...

هَمیشِه کَتآنـﮯ مـﮯ پوشَم عِشوه ریختَن رآ خوب یادَم نَداده اَند...

وَقتـﮯ اَز کِنارَم رَد میشوﮮ ، بوﮮ اُدکُلنَم مَستت نمیکُند... .

نگرآטּ پآک شدטּ رُژ لَب و ریملَم نیستَم ...

لآک نآخن هآیم اَز هزآر مترﮮ داد نمیزَند.

گآهـﮯ اَز فَرط غُصّه بلنَد دآد میزَنم

خدآیَم رآ بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم.......

و بَعضـﮯ آدم هآﮮ اَطرافَم رآ هَم بآ تَمآم دُنیآ عَوض نمیکُنم

بَلد نیستَم تآ صُبح پآﮮ گوشـﮯ پِچ پِچ کُنم

" من " اَگر بگویَم دوستَت دآرَم....... 

دوست دآشتَنم حَد ومَرزﮮ ندآرَد

مَن خآلِصآنه هَمینَم

+نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور 1392ساعت12:3 بعد از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
با چشمان دیگری در من نگر
زن بودن مهم نیست

شیرزن بودن هنر است!

من یک زنم

نگاه به چهره ی ظریفم نکن

اگه اراده کنم هویت مردانه ات را به آتش خواهم کشید!

+نوشته شده در جمعه بیست و هشتم تیر 1392ساعت2:8 بعد از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
حرفهای گفتنی

قلب عزیز لطفا خفه شو و در همه کار ها دخالت نکن همان که خون پمپاژ کنی کافیست.



همیشه یک ذره حقیقت پشت هر"فقط یه شوخی بود" هست.
یک کم کنجکاوی پشت "همین طوری پرسیدم" هست.
قدری احساسات پشت "به من چه اصلا" هست.
مقداری خرد پشت "چه میدونم" هست.
و اندکی درد پشت "اشکالی نداره" هست.



پدر؛
تکیه گاهی است که بهشت زیر پایش نیست..
اما همیشه به جرم پدر بودن
باید ایستادگی کند؛
و با وجود همه مشکلات, به تو لبخند زند تا تو دلگرم شوی

که اگر بدانی ...

چه کسی ، کشتی زندگی را
از میان موج های سهمگین روزگار
به ساحل آرام رویاهایت رسانده است؛
"پدرت"را می پرستیدی......



وقتی می‌دانیم کسی با جان و دل دوستمان دارد ...
و نفس‌ها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ریشه دوانده؛
به بازیش می‌گیریم هر چه او عاشق‌تر، ما سرخوش‌تر، هر چه او
دل نازک‌تر، ما بی رحم ‌تر.
تقصیر از ما نیست؛
تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده‌اند...



اگر جایی که ایستاده اید را نمی پسندید
عوضش کنید،شما درخت نیستید . . !!

 


اگر دل سپردن به تو یک خطاست به تکرار باران خطا میکنم.......!


تو دلم نقل یه حرف هایی هست
که بگم میری نگم میمیرم
بعضی ها بد جوری عاشق میشن
عشق یعنی تو بمون من میرم



اگر بگم دلم گرفته ! کسی نیست که بپرسه چرا !
اگر بگم خسته شدم ! کسی نیست که کمکم کنه !
اگر بگم زمین خوردم ! کسی نیست که دستش رو به سمت من دراز کنه !
اگر ... و باز اگر ... !
پس باید سکوت کرد
و سکوت را فریاد زد
و در تنهایی ، تنها بود
و چشم به فردایی دوخت که هیچ وقت نمی آید
ولی ....
سکوت



من به زودى غيب مى شوم، بدون شرح، آخرين حضور من ظهورم در نگاه آسمان است آن سان كه باران به فخرفروشى مشغول مى شود ازلمس نگاه من ،هلهله هاى بى پايان آدمم نكرد، من آدم نمى شوم اگر پاداش آدم شدن زمين است.



روزهاى خاكسترى، كتمان دردى آشنا، اسرار حضورى نه از جنس من، اينروزها اينها مرا به سوسوى خويش مى كشانند
خوب من، گمان مى برم كه ديگر صدايم به ديوار هم نرسد
وقتى كودك بودم،ميخواندم،عموزنجيرباف،زنجيرمنوبافتى؟ و از اين سئوال غافل بودم مگر آنكه زنجير مرا مى بافد از من است؟ كه او را عمو مى خوانم؟
حالا هم همانطور مى گذرد، مگر آنكه مرا زندان غم مى سازد مى تواند عشق باشد؟
عزيز آسمان و زمين ، انديشه را اينروزها به قيمت پادرى ساده بر كنج ديوار بى در نيز نمى خرند
ديگر بار بايد برخواست و از نو بود، اما چگونه؟آنكه مى پندارى مونس لحظه هاى درد تو مى شود روزى درد تو مى شود هر روز، ابتداى راه را چنان زيبا
مى رويم گويى اين راه را خود ساخته ايم
اما دريغ كه گذر زمان گذرى مى سازد كه ناگزير از پذيرش اين بى همسفرى خواهى بود
خواستن داشتن قصه عشقى نازنين، جرم اين است
و درحبسى طولانيست اين ناباورى تلخ، اين انتظار درد، اين دورى لمسى از رويا

همين ...


+نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1392ساعت2:33 قبل از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
روزگار بدی برای زنهاست ...

روزگار بدی برای زنهاست ...

ریشو می بینی، می ترسی ...

لباس روی شلوار می بینی، می ترسی ...

ژیگول می بینی، می ترسی ...

ماشین مدل بالا از کنارت رد می شه تو خیابون، می ترسی ...

ماشین قراضه رد می شه، می ترسی ...

موتوری با اون نگاه کثیفش از کنارت ویراژ می ده، می ترسی ...

کنار خیابون یه پیرمرد نشسته تو سایه درخت و با همون عینک ته استکانیت نگاهت می کنه که باد بزنه و مانتوت کمی بره کنار، می ترسی ...

کنار خیابون یه دسته مرد وایستادن و مثل گرگ نیگات می کنن، می ترسی ...

سوار تاکسی و کرایه ایی هم بخوای بشی،حتی اگه جلو هم بخوای بشینی که راحتتر باشی، می ترسی ...

مانتوی روشن بپوشی بیای تو خیابون از نگاه مردا که دنبال رد لباس زیرمانتوت هستن، می ترسی ...

عینک آفتابی می زنی میای تو خیابون از نگاههایی که دنبال چشمهای اون زیر هستن، می ترسی ...

با دوستات می ری بیرون تو کافی شاپ که باید دود سیگار بخوری اگرم بری پارک، از مردهای بیکار پارک، می ترسی ...

از پدری که دست پسر کوچکش رو گرفته و از کنارت رد می شه و تیکه ایی بارت می کنه و به پسرش نگاه می کنه و می خنده،از هر دوشون، می ترسی ...

از مردی با ظاهر معمولی که کنار خیابون به ظاهر داره با موبایلش صحبت می کنه اما هربار که زنی از کنارش رد می شه حرفهای زشت و کریهی می زنه و تو خیالش با همه ( که فرقی نمی کنه زنی چادری باشه، کسی باشه با لباس های کار یا دختری دیگر) عقده های جنسیش رو خالی می کنه ...

که نه فقط از نگاه که حتی از متلک ها و حرفهای کریهی که باید بشنوی و فقط رد بشی و فرار کنی از این آدمها، می ترسی ...

از نگاه آدمها تو پمپ بنزین، ترافیک، گشت ارشاد و و و و می ترسی ...

از آدمهایی که ظاهری عادی دارن اما کلی عقده های روانی و جنسی توشون جمع شده و حتی با شخصیتترینشون هم تو موقعیتش قرار بگیرن این عقده ها رو می خوان تسکین بدن و دست به وحشیانه ترین اعمال بزنن، می ترسی ... که  آوازه غیرت و ناموس پرستیشون دنیا را کر کرده است اما چند نفره به یک زن بیگناه حمله می کنن، می ترسی ...

 

ترس ترس ترس ... کابوس های روزانه و شبانه آدمهایی شده که می خوان فقط کنار دیگران تو جامعه زندگی کنن ....


قویترین آدم جهان اون نیست که دویست و پنجاه کیلو رو یه ضرب میزنه ...
 قویترین آدم جهان زن ایرانیه که با وجود تجاوز فردی و گروهی و اسید پاشی و گشت ارشاد و مزاحم هاى خیابونی و زور گیری و قتل و هزار خطر دیگه هنوزم تو این مملکت درس میخونه ، ورزش میکنه ، رانندگى میکنه ، کار میکنه ، عاشق میشه ، أعتماد میکنه ، مادر میشه و به بچه اش یاد میده آدم باشه

 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت11:31 قبل از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
من یک زنم ...
بــــــــدان ...
"حــــــوای" کسی نـــــمی شــوم که به "هــــــوای" دیگری برود
تنهایی ام را با کسی قسمت نـــمی کنم که روزی تنهایم بگذارد
روح خـــداست که در مــــــن دمیـــده شده و احســـــاس نام گرفته
ارزان نمی فروشمش!
دستــــــهایم بــالیـــن کـــودک فـــردایـــم خـــواهـــد شــــد
بـــی حـــرمتـــش نمی کنم و به هــرکس نمی سپارمش
ســـــودای دلـــم قسمت هر بی ســر و پـــــایی نیست
 من یک زنم ...
 
الهام شریفیان
 

+نوشته شده در چهارشنبه سی ام فروردین 1391ساعت11:30 قبل از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |
من زنم و تو مرد بمان

من زنم…

 

بی هیچ آلایشی… بی هیچ آرایشی!

 

که بدوش بکشم بار تو را که مردی

 

و برویت نیاورم که از تو قویترم…

 

من زنم…

 

من ناقص العقلم…

 

با همین عقل ناقصم

 

از چه ورطه هایی که نجاتت نداده ام

 

و تو عقلت کاملتر از من بود!!!

 

من زنم...

 

یاد گرفته ام عاشقت بمانم

 و همیشه متهم به هرزگی شوم...

 

حال آنکه تو بی آنکه عاشقم باشی

 

 تظاهر کردی با من خواهی ماند!

 من زنم...

 

کوه را حرکت میدهم

 بدون اینکه کلمه ای از خستگی و دلسردی به

 

زبان  آرم

 و تو همواره ناراضی و پرصدا سنگریزه ها را

 

 جابجامیکنی

 

 چرا که تو نیرومند تری!!!

 من زنم...

 

وقت تولد نوزاد ...

 

تلخی بیداری شبها بر بالین فرزندمان...

 

سکوت و صبر در زمان خشم تو مال من،

 

لذتهای شبانه...

 

خوابهای شیرین و افتخار مردانگی مال تو!

 

عادلانه است نه؟؟؟

 

من زنم...

 

آری من زنم...

 

او خواست که من زن باشم ...

 

همچنان به تو اعتماد خواهم کرد...

 

عشق خواهم ورزید...

 

به مردانگی ات خواهم بالید ...

 

با تمام وجود از تو دفاع خواهم کرد...

 

پشتیبانت خواهم بود...

 

و تو مرد بمان!

 

این راز را که من مرد ترم به هیچ کس نخواهم

 

 گفت!!!

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت12:27 بعد از ظهرتوسط م ح ب و ب ه |